تبليغاتX
قاصـــــــــــــدکـــ








قاصـــــــــــــدکـــ

 

تنها آروزی من این است

 

                                               خداوندا می خواهم زندگی کنم!!!!

                                            

               حتی در قفسی تنگ و تاریک

  

                                                حتی به تنهایی و تنها

 

اما عاری از هر غم و اندوه

 

  

خداوندا می خو.ام زندگی کنم!!!؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:42 توسط مهتا .....|




 

 

آنچه میخواهیم نیستیم ؛

و آنچه هستیم نمیخواهیم؟

آنچه دوست داریم نداریم ؛

و آنچه داریم دوست نداریم ؟

و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم !

ساعتها را بگذارید بخوابند .

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:46 توسط مهتا .....|



من در کشوری زندگی میکنم که زبانش پارسی است،

اما به آن فارسی میگویند!

چون عربی پ ندارد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:45 توسط مهتا .....|



. . .

 

 

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ

. . .

خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم

. . .

آمدی چه زیبا ، گفتم دوستت دارم چه صادقانه ، پذیرفتی چه فریبنده ، نیازمندت شدم چه حقیرانه ، به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ، واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ، و من سوختم چه عاشقانه ،

. . .

میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .

به پایان امد این دفتر حکایت

                                            همچنان باقیست

 

 

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 13:48 توسط مهتا .....|



عید همگیتوون مبارک
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:7 توسط مهتا .....|



 
 
آهای روزگار !!
برایم مشخـــص کن
اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی
می خواهـــم رقصــم را با سازت
هماهنگ کنم ... !!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:7 توسط مهتا .....|



 

 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:43 توسط مهتا .....|



 

 

 خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است      

     نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر

 

خیلی زیاد دوست دارم مادر

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 22:29 توسط مهتا .....|



 

 

 

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:9 توسط مهتا .....|



 

زندگي ، عشق ، گذر كردن از اين روزاي سرد
مردن خاطره هاي تلخ ديروز و به جاش يه عالمه لحظه گرم
همه يه بهونه قشنگ مي خواد
تو، آره اون بهونه اي ، اون بهونه قشنگ
واسه گم كردن هر چي خاطره است
كه تو ذهن خاكي يه آدم خسته ازعشق ، شده آخر يه رنج
تو ، آره اون بهونه اي
يه بهونه واسه فرار از عشقي نه سياه و نه سپيد
يه بهونه واسه بودن ، نبودن ، واسه مردن و خلا
واسه پيدا كردن يه لحظه گرم توي اين زندگي سرد
واسه موندن توي اين حس قشنگ
تو ، آره اون بهونه اي
اون بهونه قشنگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:57 توسط مهتا .....|




مطالب پيشين
»
»
»
» خداحافظی
»
» روزگار...
» براي همه
» مادر
» سراب
» يه بهونه قشنگ
Design By : ParsSkin.Com